چرا تا حالا عاشق نشده ام؟

  1. رضا محمدیان
  2. فیلم
  3. دیالوگ ماندگار
  4. چرا تا حالا عاشق نشده ام؟

فیلم بالا در آسمان با نام اصلی Up In The Air محصول سال 2009 است. از بازیگران این فیلم می توان به جرج کلونی، ویرا فارمیگا و آنا کندریک اشاره کرد. این فیلم درباره مردی به نام رایان با بازی جرج کلونی است که وظیفه اش اخراج کارمندانی است که مدیرانشان نمی‌توانند این خبر را به آنها ابلاغ کنند. اما پس از مدتی دختری به نام ناتالی با بازی آنا کندرینک دستگاهی را وارد شرکت می کند که می تواند کار رایان را انجام دهد. دیالوگ ماندگاری از این فیلم در ادامه بیان شده است:

Up-in-the-Air-بالا در آسمان

فیلم تنها در آسمان به خوبی موضوع اخراج کارمندان را به چالش می کشاند. رایان با بازی جرج کلونی نماد یک انسان فاقد وابستگی های احساسی است. در بخشی از فیلم رایان که وظیفه اش رساندن خبر اخراج سایرین بوده است خود با خطر اخراج روبه رو می شود. اما قبل از اخراج با ناتالی کسی که زمینه ساز اخراج او می شود به یک سفر می رود. دیالوگ ماندگار از گفتگوهای رایان و ناتالی:

ناتالی: چه جوری تا حالا حتی به ذهنتم نرسیده که با کسی بخوای آینده ای داشته باشی؟
رایان: ساده ست اون لحظه رو می شناسی که تو چشـم یکی نگاه می کنی و احساس می کنی اونم به روحت خیره شـده و هـمه ی دنیا یه لحظه ساکت و آروم می شه؟
ناتالی: آره
رایان: خوب من نداشتمش!

(2009) Up In The Air
Up-in-the-Air-2009-بالا در آسمان
پوستر فیلم Up In The Air

سفر با ناتالی موجب می شود تا رایان با خواهرش دوباره دیدار کند و همچنین با آلکس با بازی ویرا فارمیگا که به او احساس داشت دوباره وارد رابطه شود و …

برخی از انسان ها ذاتا در عشق سخت گیر و رسوخ ناپذیرند. ریشه این اتفاق شاید به گذشته آنها برگردد. همانطور که راحت دل سپردن به این و آن پایان دلپذیری ندارد برنتابیدن عشق نیز شایسته نیست.

آیا شما تا به حال عاشق شده اید؟ اگر عاشق نشده اید علت آن چه بوده است؟

4 نظرات در مورد “چرا تا حالا عاشق نشده ام؟

  1. اولین بار که به یونس نگاه کردم گفتم ،تمام این همینه .
    و یونس که سخت احساسات نشون میداد و بعدتر گفت خوب منم دلتنگ میشم منم دوست دارم اما بروز نمیدم خوب 🥹😀
    عادت کردم به این موضوع که یونس اهل بروز احساسات نیست اما من بی نهایت بهش عشق میورزم و هیچ وقت پشیمون نشدم ازینکه مدام بهش میگم که دوستش دارم و جهان بی یونس برای من یعنی هیچ …..
    آدمها باید منِ واقعی شونو ،پیدا کنن،برادر رضا.
    و خوشبخت آدمهایی که خدا این نون رو تو کاسه شون میزاره.یعنی جوری این پازل رو‌میچینه که عشقت سر رات قرار میگیره و میگی،این همونه که منتظرش بودم
    .
    عمرم به غم گذشت اما بی نصیب ز عشق نبود 🙏
    و الحمدلله هنوز سر عهدم با خدا هستم،که،
    هنوز منتظرش هستم
    بی آنکه در رکود نشستم باشم .
    آنقدر هستم برادر ،که نگویند بیهوده عاشقش بودی.
    می آید و این یعنی صبر جمیل ….

    1. کامنت شما ابیاتی از شعر زیبای سعدی را در ذهنم زنده می‌کند:

      همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
      که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

      تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
      دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

      چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
      تو چو روی باز کردی دَرِ ماجرا ببستی

      نظری به دوستان کن که هزار بار از آن بِه
      که تحیّتی نویسی و هدیتی فرستی

      دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
      به وصالْ مرهمی نِه چو به انتظار خستی

      نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هَیجا
      تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

      برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
      تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

      دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
      که چو قبله‌ایت باشد بِه از آن که خود پرستی

      چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
      چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

      گِله از فراق یاران و جفای روزگاران
      نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

      چقدر سعدی شاعر خوبی است. حرفهایش با گذر زمان همچنان به دل می‌نشیند و در طول زمان کهنه نشده است.
      صبر جمیلت را پایان نکو آرزومندم.

      1. گاهی دلم برای سعدی میسوزد .جنابشان،بی اندازه صبورند.هنوز بعد قرن ها چه اندک ند،کسانی که سعدی بزرگ را از جان میشناسند .ولی همچنان چه گلستان و چه بوستانش دوای درد من است .
        من شرمسارم در جهان در قبال جناب سعدی ،چون کم کاری کردم .اما مدام در کلاسهایم برای دخترانم شعر میخوانم از ایشان .سعی میکنم همگام با حافظ جان جانان ،سعدی بزرگ هم آنچنان که باید در زندگی همه جاری باشد .من به سهم خودم تلاش میکنم تا سعدی را بشناسانم.

        اولین شعری که یونس از سعدی برایم فرستاد را برایت می‌نویسم .

        در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

        بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

        به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم

        به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم

        به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم

        نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

        به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم

        ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم

        حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم

        جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم

        می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان

        مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم

        هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن

        و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

        1. یک شعر از خلیل جبران در همین سایت قرار دادم که گاهی بخشی از اندیشه مرا به خود مشغول می‌کند.
          بگذار اینجا دوباره لینکش را بگذارم: نخستین شاعر جهان
          فکر می‌کنم حافظ، سعدی، مولانا و… در زمان خودشان احساس نخستین شاعر جهان را داشتند.
          جهان آنها متفاوت از مردم اطرافشان بوده است.

          این شعر سعدی هم بسی زیباست در گذشته ابیات آن را حفظ بودم الان باید ابتدای بیت خوانده شود تا دنباله‌اش را بگویم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *